تبليغاتX
كلبه ي عشق و تنهاییnarsis
كلبه ي عشق و تنهاییnarsis
دلنوشته های اسیر رویا-عاشقانه های من
میخوای حرف دلمو بدونی....

محبت شدیدی که سابقاً به تو ابراز می کردم

دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو

روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم

پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.

در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید

از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که

شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم

طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و

بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که

خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.

اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو

به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را

در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من

هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته

متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که

از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که

این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر

باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم

که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر

مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای

لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه

دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که

دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

 

حرف دلمو یه خط در میون بخون تا بفهمی!

|+| دلنوشته ی هادی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 16:23 |
مجنون لیلی
کنار سیب و رازقی
نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی
بی خبر از دلبستگی
عاشقم...
ابر شدم صدا شدی
شاه شدم گدا شدی
شعر شدم قلم شدی
عشق شدم تو غم شدی
لیلای من دریای من
آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو
گمشده در صدای تو
من عاشقم مجنون تو
گمگشته در بارون تو
مجنون لیلی بی خبر
در کوچه هایت در به در
مست و پریشون و خراب
هر آرزو نقش بر آب
شاید که روزی عاقبت
آروم بگیرد در دلم
کنار هر ستاره ای
نشسته ابر پاره ای
من از تبار سادگی
بی خبر از دلداگی
عاشقم ...
|+| دلنوشته ی هادی در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 18:40 |
تا قیامت دل من گریه میخواد
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
 غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصه ی گذشته های خوبمون
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیچکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشکشو کم میاره
خورشید روشن مارو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه
فرصت موندنمون خیلی کمه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
|+| دلنوشته ی هادی در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 13:22 |
این زندگی من است....

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم
این زندگی من است

|+| دلنوشته ی هادی در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 22:26 |
دلتان زنده به گور...

 

خلوتی می خواهم ، قلمی ازگل ياس،  دفتری جنس بلور،بنويسم ازعشق،  بسرايم ازنور
 روی خط های نسيم دو قدم راه روم،  بکشم شکل تو را وبه دستت انگور،
یادم افتاد شبی رفته بوديم ته باغ ، توبه من می گفتی  بنويس
چشم شيطان شده کور من نوشتم برکاج ، دوستت خواهم داشت
تا سراشيبی گورتو به من خنديدی  وبه آينده در راه نه چندان هم دور
 عشق رادار زدند،

 سرهرکوچه صبح باز هم جار زدند
 دلتان زنده به گور    دلتان زنده به گور


|+| دلنوشته ی هادی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 0:49 |
و اما عشق....

من راز نگاهت را از آینه پرسیدم چشمان نجیبت را از دور پرستیدم
مثل گل نیلوفر چشمان تو بهاری شد از پیش دلم رفتی و نفهمیدم
مرز دل و چشم تو از شهر افق پیداست من سرخی گل را در خنده ی تو دیدم
در شهر اقاقی ها تو پاک ترین عشقی من راز شگفتی را از باغ دلت چیدم
لبخند زدی آرام بر گونه ی غمناکم من با گل لبخندت به حادثه خندیدم
ای کاش دو چشم تو سر فصل افق ها بود آن وقت تو را هر صبح از پنجره می دیدم
وقتی گل آرامش در باغ دلم روئید گلبرگ وجودم را بر عشق تو پیچیدم
خورشید شدی رفتی تا اوج شکوفایی من از عطش عشقت بر آینه تابیدم

|+| دلنوشته ی هادی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 23:17 |
خدایا...
هرگاه دلم رفت محبت کسی را به دل بگیرد تو او را خراب کردی.
خدایا به هر چه دل بستم تو دلم را شکستی .عشق هر کس را
به دل گرفتم تو قرار از من گرفتی.هر کجا خواستم دل مضطربم و
 درد مندم را ارامش دهم.در سایه امیدی وبه خاطر ارزویی برای دلم امنیتی به وجود اورم تو یکباره همه رابر هم زدی ودر طوفان های
 وحشت زای حوادث رهایم کردی .تا هیچ ارزویی را در دل نپرورم
 وهیچ خیری نداشته باشم وهیچ وقت ارامش وامنیت را در دل خود احساس نکنم .........ولی باز خدایا از تو میخواهم امنیت و ارامش
را به من عطا کنی من به جز تو محبوبی ندارم .تو این چنین کردی
 و من به رضای تو راضیم.خدایا تو به من اموختی که به کسی به
جز تو دل نبندم....خدایا ترا به خاطر همه نعمتهایت که نمیبینم وبه
من عطا کردی شکر میکنم.و میدانم در درگاه تو کم لطفی زیاد کرده ام
 مرا ببخش.
|+| دلنوشته ی هادی در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:0 |
بی عشق...؟!

love

 

براي من خواندن اينكه عشق شيرين است كافي نيست، مي خواهم قلب كوجكم اين شيريني را بچشد!

 

براي من ديدن اينكه عشق زيباترين لحظه است كافي نيست، مي خواهم قلب نازكم اين لحظه را در يابد!

 

براي من شنيدن اينكه عشق قشنگ ترين احساس است كافي نيست، مي خواهم قلب پاكم اين احساس را درك كند!

ولي براي من گفتن اينكه زندگي بي عشق پوچ است كافيست، چون نمي خواهم قلب عاشقم اين پوچي را احساس كند!

|+| دلنوشته ی هادی در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 22:5 |
دوباره تنها شده ام....

دوباره تنها شده ام دوباره دلم هوای تو را کرده

خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.
به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟
در آواز شب اويز هاي عاشق؟
در چشمان يک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟
دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.
و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.
اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.
کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.
مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.
دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.
دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.
دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،
                                                       و دوباره من و يک دنيا خاطره...

عشقولانه

|+| دلنوشته ی هادی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 12:50 |
با تو سخن میگویم....
با تو سخن مي گويم
امروز با تو سخن خواهم گفت اما نوعي ديگر
زيرا امروز همه چيز نوع ديگراست حتي تو. اينگونه نگاهم نکن.راست مي گويم تو نيزنوع ديگر شده اي نه چون هميشه.....
امروزحتي چشمهاي زيبايت نيز نوع ديگري به من مي نگرد.....پر غروراما زيبا.
چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا که مي شناسي حاجتم به سخن نيست...
ازنگاه معنادارت مي فهمم آنچه را که در دل داري....پس اينگونه با من سخن نگو.
حتي لحن شيرين کلامت هم نيز نوع ديگريست....
کاش همان حرف زدنهاي عادي مرا دوست داشتي.اما انگار نه.خوشت نيامد...
پس با خود گفتم با زبان شعر بگويم ....اما گويي فايده نداشت و ندارد...
دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگويم؟؟؟؟
مي خواهي حرفهايم را برايت نقاشي کنم؟؟؟....نه...قلم که توان ترسيم ندارد...
مي خواهي حرفهايم رابر روي سنگ حک کنم؟؟؟...سنگ که ياراي مقاومت ندارد…
مي خواهي حرفهايم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟؟؟....نه....اگر نا محرمي شنيد چه؟؟؟
مي خواهي حرفهايم را فرياد کنم تا گوش فلک کر شود؟؟؟
پس چگونه بگويم؟؟؟...به خدا ديگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته ...
ديگر نمي دانم چه بگويم جز اينکه ...
|+| دلنوشته ی هادی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 20:24 |
باران

my love                      

عشق من , نگو...
نگو از اشکهایت نگو از چشمان بارانی ات....
نیامده ام که تو را بارانی ببینم 

ای کاش چشمانت را بارانی نمی دیدم 

من عاشق چشمانت هستم
پـس ای بــــــــــــــــــــــــاران
نبار....
نبار تا چشمانی را ببینم که دوستش دارم
چشمانم از باران پر شده
ای کاش این باران نمی بارید
ای کاش....
ای کاش می دانستی که عاشق چشمانت هستم
ای کاش صدای گریه هایم را می شنیدی
ای کاش می دانستی گریه هایم  از دیدن اشکهای توست
ای بــــــــــــــــــــــــاران,
ای باران  اولین باریست که  دوست دارم  نباری
لعنت به تو....
نفرین به تو ای باران
نبار....نبار....
نبار و حسرت دیدن بر چشمانم مگذار.....

 

|+| دلنوشته ی هادی در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 0:29 |
زنده بودیم اگه فردا وعده ی ما لب دریا

عصر ما عصر فریبه،  عصر اسمای غریبه

عصر پژمردن گلدون ، چترای سیاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه،  وعده هاش همه دروغه

آسموناش پر دوده،  قلب عاشقاش کبوده

خونه هامون پر نرده،  پشت هر پنجره پرده

قفسا پر پرنده،  لبای بدون خنده

چشما خونه ی سواله،  مهربون شدن محاله

نه برای عشق میلی،  نه کسی به فکر لیلی

کاش تو قحطی شقایق،  بشینیم توی یه قایق

بزنیم دلو به دریا،  من و تو تنهای تنها

اونقده میریم که ساحل،  از منو تو بشه غا فل

قایقو با هم میرونیم،  اونجا تا ابد می مونیم

جایی که نه آسمونش،  نه صدای مردمونش

نه غمش نه جنب وجوشش،  نه گلای گلفروشش

مثل اینجا آهنی نیست ....

پس ببین یادت بمونه،  کسی هم اینو ندونه

زنده بودیم اگه  فردا،  وعده ی ما لب دریا

|+| دلنوشته ی هادی در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 20:41 |
ببخش مرا
 

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است .تمام  روز  ،  اگر  بی تفاوتم  ؛  اما  شبم   قرین  شکنجه  ،   دچار  بیداری  است  

رها  کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است مرا  ببخش  !

بدی  کرده ام  به  تو،  گاهی  کمال عشق ، جنون است  و دیگرآزاری است . 

مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است  بهشت من

 

عشق من

|+| دلنوشته ی هادی در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 10:7 |
برای تو
مهربانم تو بگو بعد از تو از کدام دریچه ی آسمان به تماشا بنشینم و با کدام واژه عشق را معنا کنم ؟ بی تو همه ی فصلها خاکستری و همه ی ستاره ها خاموشند. کیفر شکستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهایی است باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ایمان دارم برای او که وسعت قلبش اندازه ی تمام عاشقانه های روی زمین است
|+| دلنوشته ی هادی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 23:11 |
روزگار ما
 

love       

                                   از زمانی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از زمانی که صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرده بود

گرچه ادم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت وگشت

قرن ها هم از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ آدمیت بر نگشت

روزگار ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی و مروت با کسی ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چند  بهاست؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان میکند

|+| دلنوشته ی هادی در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 23:12 |
یادته...؟

يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي... 

 

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود

|+| دلنوشته ی هادی در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 13:42 |
این قرارمون نبود

عشقولانه

نه

این قرارمون نبود....

|+| دلنوشته ی هادی در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 13:28 |
برایم بمان
به چشمان مهربان تو مي نويسمlove

حكايت بي انتهاي عشق را

تا بداني كه محبت وعشق را

در چشمان تو آموختم

و با تو آغاز كردم .

پس برايم بمان

تا عشقم را تا ابد نثارت كنم.

تا انتهاي جاده زندگي با من بمان

كه زيباترين شعر زندگي را برايت نجوا كنم

ميخواهم اين را بداني كه صادقانه
و عاشقانه

دوستت دارم...

|+| دلنوشته ی هادی در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 0:34 |
به یاد عشقم

چقدر امروز دلم گرفته

اما اونی که دوستم داشت نزاشت دلم تنها بمونه

فقط میخوام بهش بگم

تنها کس بی کس من

توی این روزای پر غمم

فقط تویی

 

|+| دلنوشته ی هادی در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 15:40 |
آخر داستان....؟
آیا ما به هم میرسیم یا نمی رسیم؟

 سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟

 ای سرنوشت تو دیگر سر به سر این دل بی طاقت ما نگذار و بگذار

 بعد از این همه غم و غصه و اینهمه انتظار به آنچه که می خواهیم

برسیم و عاقبت همدیگر را در آغوش خود بفشاریم" این سوی

زندگی دو چشم خیس است و یک دنیا آرزو در دل" آن سوی زندگی

یک سرنوشت است و یک عالم بی خیالی" ما را رها کن از این انتظار

 تلخ ای سرنوشت" آیا ما به هم می رسیم یا نمی رسیم؟

 سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟

عشق

|+| دلنوشته ی هادی در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 12:51 |
اگر چراغ عشق روشن باشد

سالهاست که خوابهای من از دریا و سنجاقک خالیست .خوابهایم نه بوی تو را می دهند نه بوی جوانی ام را . سالهاست جاده ها سر به زیر و ساکتبه راه خود ادامه میدهند بی آنکه منتظر گامهای من باشند و اشاره ی تو .

 

به من گفته بودی بهشت نزدیک است و گاهی در حیاط خانه مان هم می توانم آن را ببینم و امروز که باران همه آ رزوهایم را خیس کرده استدفترچه ام شبیه بهشت شده است پر از گلهای که نام تو روییده اند .

به من گفته بودی عشق بی آنکه در بزند می اید با فانوسی در دست و برقیدر چشمان و امروزکه می توانم دنیا را در یکی از سلولهای تو ببینم عشق در اتاقم نشسته است و به من لبخند میزند . هر روز به تو فکر می کنم از خودم می پرسم آیا درختان  و پرندگان خواب می بینند ؟ آیا درختان می توانند بوی تو را حس کنند ؟ ایا پرندگان می توانند برای تو شمعی برافروزند ؟ از تو با چه کسی حرف بزنم ؟ چه کسی باور می کند که بهشترا در دستهای تو دیده ام و زمین را که با همه عظمتش رو دگمه پیراهنت نشسته بود ؟ چه کسی باور میکند جنگل های انبوه دنیا در گیسوان دلتنگ تو گم می شوند؟ ترانه ای که برای تو سروده ام از گفتگوی موجها وساحل زیباتر است اما سکوت تو زیباتر نیست . دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند و تو با انگشت های لاغرم روی شیشه مه گرفته بنویسی ((اگر چراغ عشق روشن باشد هزار کوهستان هم نمیتواندبین ما فاصله بیندازد))

 

 

 

|+| دلنوشته ی هادی در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 20:28 |
بهترین من دوستت دارم

       

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

                   خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم...

|+| دلنوشته ی هادی در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 21:21 |
رفتی....!؟
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي كشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشك هايم مي كشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يك آن شد اين عاشق شدن، دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شده و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو، نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
|+| دلنوشته ی هادی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 19:27 |
تو را گم کرده ام

                eshgh              

تورا گم كرده ام امروز و حالا لحظه هاي من گرفتار سكوتي سرد و سنگين اند و چشمانم كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند نمي داني چه غمگين اند عصاي دست پيري بود برايم دستهاي تو چراغ روشن شب بود برايم چشمهاي تونمي دانم چه خواهد شد فقط بي تاب و دلگيرم كجاماندي كه من بي توهزاران بار در هر لحظه مي ميرم

|+| دلنوشته ی هادی در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 11:16 |
هاتم د هوکه
سلام خدمت شما همه ی دوستانی که تو این مدت منو محرم حرفای قشنگتون دونستید و با نظرات پر مهرتون منو دلگرم کردید

و چراغ این کلبه ی تنهایی رو روشن نگه داشتید

شما رو هیچوقت فراموش نمی کنم

به امید روزی که هرگز نگوییم ((ای کاش...))

صمیمانه سپاسگذارم بابت همه چی

امروز واسه شما همه ی دوستای گلم یه آهنگ از دکتر شوان پرور گذاشتم تقدیم به همه ی شماامیدوارم خوشتون بیاد من خودم که عاشقشم هر وقت میشنوم.....

پیشنهاد میکنم بشنوید شاید خوشتون اومد

هاتم د هوکه

|+| دلنوشته ی هادی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 10:15 |

ParsTheme

template id : music template name : music green

narsis2000

هادی

http://narsis2000.blogfa.com

كلبه ي عشق و تنهاییnarsis

من شنیدم که کسی میخواند آرام اسم بی تکرار مرا
آمده تا به دلی پر رونق ببرد روح پر از درد مرا
مرگ من کی میرسد؟
کاش مردم بگویند:
که چرا رفته ز آبادی ما؟
گل مریم بسپارند به رسوایی ما
وتنم بسپارند به دشت شقایق های پیر
که وجودم را آشناست او با خود
من نمی ترسم از آن روز بزرگ
که سفر خواهم کرد
وبه دیدار کسی خواهم رفت
که همه عمر و وجودم از اوست... دلنوشته های اسیر رویا-عاشقانه های من Feed Template : RSS THEME Free Blog Templates

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design blog design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

Free rtl Blog Templates Template Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Free Persian Blog Templates.